
یک جاده ی پُر پیچ و خم که از پایین یک تپه شروع می شود و به بالای آن می رسد. کناره های جاده را تک و توک درختان سیب گرفته اند و، پشت درخت ها، علفزاری بی انتها و سبز. دستش را گرفته ام و آهنگ زنان را...
ادامه مطلب
او که خوابش بُرد، بلند شدم و رفتم توی حمام. آب ِ داغ را باز کردم و نشستم توی وان و چشم هایم را بستم. صدای " جانی کش " توی حمام پیچیده بود که داشت یکی از آهنگ های معروفش را می خواند. چشم هایم را که باز کردم، او هم توی حمام بود. کنج حمام نشسته بود و پیراهنش را روی زانوهایش کشیده بود و زانوهایش را ب...
ادامه مطلب
نیمه های شب بود. شب که چه بگویم، نه شب بود و نه صبح. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. روزهای آخر دسامبر بود و هوا سرد بود. برف ِ اوّل صبح، یخ زده بود و همه خیابان ها را گرفته بود. بخاری ماشین را روشن کردم و سیگاری آتش زدم و صدای ضبط ماشین را بلند کردم. آهنگی از کوهن را گذاشتم و از این خیابان رفتم به آن خیابان و از این کوچه به آن کوچه. هیچکس را توی خیابان ها نمی دیدی. فقط من بودم و یخبندان و کوهن. ساعت 4 بود ؟ نمی دانستم. نمی شد اصلا هیچ چیزی را دانست، چه رسد به زمان. زیر نور ِ کم جان و رمق ِ یک چراغ ایستادم و از فلاسکی که همراهم بود، قهوه ریختم توی لیوانم. نور ِ نئون ِ آبی رنگ مغازه ای تعطیل، پیاده رو را رنگ می کرد و هوا را سردتر. انگار که برفِ آبی رنگ، حتا از برفِ سفید هم یخ تر بود. قهوه ر...
ادامه مطلب
اردیبهشت تمام شده است. ماهی که زیادی دیوانه ست و برای دیوانه هایی که در روزهای دیگر سال به اندازه ی کافی دیوانه هستند، این ماه می شود دیوانگی در دیوانگی و خب، این چیز خوبی نیست. تولد او را جشن گرفتیم و بهش گفت روزی دستت را می گیرم و می زنیم به جادّه. جایی شبیه جنوب فرانسه که فقط باغ های انگور داشته باشد. یا جایی شبیه مونت گومری در آلاباما. جاده ای که توی آن هیچ صدایی جز صدای باد و بلوز و کانتری و جز نباشد. صدای تکان خوردن علف های بلند و سبزِ کناره های جادّه و شاخه های درختها. بعد همانطور که رفتیم و رفتیم، زیر سایه ی درختی می نشینیم و تو سرت را روی پاهایم می ...
ادامه مطلب