
شب، تک و تنها، وسط گالری نشسته بودم و زل زده بودم به حیاط و حوض ِ وسطش. غرق در آرامشِ غریب و گاهی ترسناک ِ عمارت ِ مسعودیه بودم. صدای ادیت پیاف توی سالن پیچیده بود. چند ماه بود که آمده بودم اینجا ؟ یادم نمی آمد. تنها چیزی که یادم بود، شبی در اوایل زمستان بود که کریمخان را می رفتم به سمت ِ ولیعصر. تلفنم زنگ خورد و من از فردایش شدم بخشی از عمارت مسعودیه. چند باری که به آنجا رفته بودم، مانده بودم در خوشبختی آدمهایی که در جای عجیب و غریبی مثل ِ مسعودیه کار می کردند. و حالا، خودم شده بودم یکی از آنها. چند ماه بود که آمده بودم مسعودیه ؟ یادم نمی آمد. نشسته بودم رو...
ادامه مطلب