خرید بک لینک
گرمم بود. بلند شدم و پنجره را باز کردم و چراغ مطالعه را روشن کردم. کتابی برداشتم؛ کتابی چند بار خوانده که صفحه ای ازش را تصادفی باز کردم و نشستم به خواندن. داستانِ سفرِ طولانیِ پسری را تعریف می کرد که از این شهر به آن شهر می رفت و دلش می خواست تمام آدم های دنیا را ببیند. انگار فقط اینجوری خیالش راحت می شد که زندگی کرده.کتاب را سالها پیش خوانده بودم. تمام صحنه ها آشنا بودند اما هر چه فکر می کردم آخرش را یادم نمی آمد. ساعت چند بود ؟ از سه صبح هم گذشته بود. خوابم می آمد ولی خوابم نمی بُرد. لباس هایم را پوشیدم و زدم بیرون که خواب از سرم بپرد. نسیم اواخر تابستان به صورتم می خورد و لرزم می انداخت. چند کوچه را گذراندم تا به خیابان اصلی رسیدم. با آنکه قرار بود فقط کمی قدم بزنم، اما حالا که به خیابان اصلی رسیده بودم دلم می خواست باز هم بروم. آنقدر که صبح شود و نان تازه بگیرم و برگردم خانه و چای بگذارم دم بکشد و املت درست کنم. بنان را هم پخش کنم تا بخواند.چیز زیادی از خیابان را نرفته بودم که آرام آرام خورشید بالا آمد و نورش را پخش کرد. و طولی نکشید که خورشید تمام آسمان را گرفت. اما خب هیچ آدمی تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 7:33

وقتی به درمانگاه رسیدم، دیگر چیزی نمی فهمیدم. اصلا انگار نبودم. گیج و منگ روی صندلی نشستم و مردی که روپوش سفیدی پوشیده بود، چیزی را دور دستم بست و صفحه ی شیشه ای که مثل ساعت بود را نگاهی انداخت. این آخرین چیزهایی بود که دیدم. چشم که باز کردم، دیدم او بالا سرم نشسته است و دستم را محکم گرفته است. نور چراغ ِ مهتابی که بالا سرم بود، نمی گذاشت درست صورتش را ببینم، ولی می توانستم بفهمم که دارد غمگین نگاهم می کند. لبخندی زدم که بفهمد حالم سر ِ جا است و نیاز نیست نگران باشد.  دستم را محکتر گرفت. موهای بلندش را نبافته بود و ریخته بودشان روی شانه اش. چشم هایش بیشتر از قبل برق می زد و تلفن ِ آبی رنگش را هم گذاشته بود روی تخت، کنار دست ِ من. سرُم ِ بالای سرم، قطره قطره قطره می آمد توی بدنم. صدایم در نمی آمد ولی ازش خواستم بیاید کنارم دراز بکشد. بیاید کنارم دراز بکشد که بیشتر از هر وقتی نیازش دارم. ولی او فقط دستم را گرفته بود و نور ِ مهتابی نمی گذاشت صورتش را ببینم. صدایم را بلندتر کردم و گفتم دراز بکش کنارم. پلک هایم سنگین شد و دیگر نتوانستم چیزی بگویم. دکتر آمد سرُم دیگری را جای قادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 7:33

و هر سفری، پایانی دارد. هر اتوبوسی هم ایستگاه ِ آخری.  و این آخرین ایستگاه ِ این اتوبوس است. دلم برای همه آدمهایی که در تمام ِ این سالها به اینجا آمدند تنگ میشود. و دلم برای خودم در تمام ِ این سالها هم همینطور. زندگی میگذرد. چیزهایی را به دست میاوریم و چیزهایی را از دست میدهیم. و این چرخه مدام تکرار میشود. شاید به بیهودهترین شکلِ ممکن. و در این میان، شاید نوشیدن ِ یک لیوان قهوه، در یک بعدازظهر ِ پاییزی، و شنیدن ِ صدای آواز ِ آقای بنان، تمام ِ معنای زندگی باشد. آبان ۱۴۰۰نوامبر ۲۰۲۱ سیاوش/  +  ۱۴۰۰/۰۸/۱۳ 11:25 PM&nbsp  سیاوش  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 7:33

هیچکس توی پیاده رو و خیابان نبود. فقط خودش بود و خودش و چراغ های کم جان ِ زرد رنگی که تکّه نکّه و به سختی راه را روشن کرده بودند. کلاه پشمی اش را کشیده بود تا روی پیشانی اش و دست هایش را کرده بود تویادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 8 بهمن 1399 ساعت: 22:06

آقای نوشین، تمام ِ روز را روی مبلِ آبی رنگ ِ وسط ِ هال، و به تماشای بدن ِ بی جان ِ اکرم خانم گذراند. ساعت از 9 شب گذشته بود که بالاخره از جایش بلند شد. به آشپزخانه رفت، لیوان ِ آبی برداشت، سیگاری آتشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 8 بهمن 1399 ساعت: 22:06

صدای سیناترا بود در اتاقی که از پنجره اش ابرها داخل می شدند و کوه ها و، چهارراهی مملو از ماشین و آدم.اتوبوس ها خالی بودند. مسافری نبود که از شهر فرار کند. او، به تنهایی، سیگار می کشید و فقط نگاه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 8 دی 1399 ساعت: 17:26

آقای هدایت فرمودند " در زندگی زخمهایی هست که .. "  . و حالا چطور میشود که در یک شب بارانی از پاییز سال نود و نه، با مصرف الکل و با شنیدن صدای ویگن تمام چیزهایی که مدتهاست رو به فراموشی رفتهاندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 8 دی 1399 ساعت: 17:26

تنها هستم. صدای طبل و زنجیر می آید. خیلی دور نیست؛ چند کوچه بالاتر یا شاید پایین تر. رفتم جنازه اش را انداختم ته ِ درّه و قبل از آنکه کسی بویی از کارهام ببرد، خودم را رساندم خانه. پیرزن همسایه، مثل ِ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 8 دی 1399 ساعت: 17:26

اسفند شد چندمین ماه که نوشته ای به اتوبوس نیامد ؟ نمی دانم. در این روزهای غریب مگر اصلا می شود چیزی هم دانست ؟نه نمی شود. بهار آمده است بی آنکه بوی بهار داشته باشد. زندگی ِ تمام این سالها را که مرور ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 8 ارديبهشت 1399 ساعت: 21:10

آنشب فقط من و او بودیم. نه که من و او ؛ من و جنازه ی او. صدای سیناترا هم توی اتاق یچیده بود.لم داده بودم روی کاناپه ی وسط هال و سیگار می کشیدم و نمی دانستم چه کنم. چطور می توانستم ثابت کنم که او را مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 27 اسفند 1398 ساعت: 4:44

عودی که تازه خریده بود را روشن کرده بود و آهنگی از کاست قدیمی اش را گذاشته بود که بخواند.

تنها بود. سیگاری هم روشن کرد و لیوانش را پُر کرد.

بعد از این فقط تصاویری گنگ از زنانی بود. از جاده هایی. از لحظاتی که برایش آشنا بودند.

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 27 اسفند 1398 ساعت: 4:44

" بخشی از یک داستان " بله جناب بدیع، من چهار زن رو کشتم. چهار زنی که عاشقشون بودم و عاشقم بودند. کشتمشون و جنازه شون رو گم و گور کردم. همه شون رو هم کنار هم چال کردم. روشی پیدا کردم که برای همیشه بدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 2 بهمن 1398 ساعت: 7:26

"و آنجا، شبیه معبدی دور افتاده بود. معبدی که روزگاری نه چندان دور، قبیله ای سرخپوست در آن عبادت می کردند. " اینها را به مارین گفتم. در حالی که او در تمام این اوقات خیره در چشم هایم بود. طولی نکشید کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:05

تمام آنشب را به صدای ویگن گوش کرد. همانطور که زل زده بود به صفحه تلویزیون، به صدای ویگن گوش می کرد و سیگار, می کشید. مدام این فکر به کله اش می آمد که حالا کجای زندگی اش ایستاده است. کجای راهش قرار گرفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:05

" برای نیم سال زندگی " در آن ظهر بهاری، دیگر راه فراری نبود. گرفتار شده بود. نشسته بود در حیاطی با یک حوض کوچک و درختان پُر پشت. آفتاب درخشان ِ بعد از ظهر دراز کشیده بود روی چمن ها و درخت ها و، صدایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 20:03

صفحه بندی