اتوبوس آبی

متن مرتبط با «خانه به دوش» در سایت اتوبوس آبی نوشته شده است

بهارنارنج

  • نیلوبلاگ

    این نوشته، این کلمه ها فقط یکبار اتفاق میفتند؛ آنهم فقط در ای...

    ادامه مطلب
  • هواپیمای فلوریدا به لیسبون

  • نیلوبلاگ

    گریه اش بند نمی آمد. باد سردی توی صورتش می خورد و دست هایش بی حس شده بودند. قبل از هر حرفی گفت که مطمئن باش تمام اینها خیالات است و رویا. بعد با آستین صورتش را پاک کرد و تعریف کرد که توی سرش فقط خودش است و معشوقه اش. و آنها دیوانه ی هم هستند ...

    ادامه مطلب
  • صدای " جانی کش " را به خاطر بیاور

  • نیلوبلاگ

    او که خوابش بُرد، بلند شدم و رفتم توی حمام. آب ِ داغ را باز کردم و نشستم توی وان و چشم هایم را بستم. صدای " جانی کش " توی حمام پیچیده بود که داشت یکی از آهنگ های معروفش را می خواند. چشم هایم را که باز کردم، او هم توی حمام بود. کنج حمام نشسته بود و پیراهنش را روی زانوهایش کشیده بود و زانوهایش را ب...

    ادامه مطلب
  • بهار در کلبه ای رو به ساحل

  • نیلوبلاگ

    زدم کنار و صندوق عقب را باز کردم. صندلی تاشو را برداشتم و گذاشتم کنار ماشین و بساط ِ نان و پنیر ِ تازه ام را از کیسه در آوردم و پهن کردم روی صندوق. صدای الویس را بالا بُردم و برای خودم چای ریختم. سایه ی ابرهای حجیم روی زمین افتاده بود و با باد حرکت می کرد و جا به جا می شد. تک و توک ماشینی از جاد...

    ادامه مطلب
  • رودخانه

  • نیلوبلاگ

    روی مبل ِ جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشتیم فیلم " دشمنان مردم " را می دیدیم که او ناگهان از جایش بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد و پخش را روشن کرد و یک آهنگ قدیمی ایرانی گذاشت و زل زد بهم و خودش هم شروع کرد به خواندن ِ با آهنگ. " بیا تا برای غم جایی نباشه شاید امروز بره فردایی نباشه " بهش گفتم...

    ادامه مطلب
  • خانه روستایی

  • نیلوبلاگ

    راه ِ پُر و پیچ و خم ِ روستا را برگشتم و داستانِ نیمه نوشته ام را از خانه روستایی برداشتم و رفتم. هوا تاریک-روشن بود و باد مطبوع ِ خنکی بلند شده بود. درخت ها به آرامی تکان می خوردند و دل ِ آدم را تنگ ِ ندیدنشان می کردند. تخته سنگی پیدا کردم و نشستم کنار ِ جادّه تا او بیاید دنبالم. قرار بود یک هفته بیایم اینجا و بعد از یک هفته، توی بعد از ظهر ِ چهارشنبه بیایم و بنشینم اینجا تا او بیاید و با هم برگردیم خانه. اما او نیامد. هوا تاریک شد و شب شد. اما او نیامد. سیگاری از جیبم در آوردم و روشن کردم. فکر کردم حتما توی ترافیکی چیزی گیر کرده. بلند شدم و قدم زدم و دوباره ن...

    ادامه مطلب
  • خانه

  • نیلوبلاگ

    او دیگر چیزی نگفت. رفت و نشست روی طاقچه ی جلوی پنجره و سیگاری آتش زد و مشغول ِ تماشای خیابان ِ باران خورده ی اول پاییز شد. آدم هایی که از پیاده روها می گذشتند و ماشین هایی که روی آسفالت نمدار، به آرامی می راندند تا حادثه ای را سبب نشوند. اما توی هیچکدام چیزی آشنا نمی دید. چقدر دلش می خواست یک شبی، نیمه شبی، کوله اش را ببند و بزند به جادّه. نه که تصمیم بگیرد به همیشه رفتن، یا به بازگشتن، نه، فقط بزند به جادّه و دیگر تمشاچی ِ آدم ها و ماشین هایی که از خیابان و پیاده رو می گذشتند نباشد. برود و خودش را به راه بسپارد و بگذارد جایی کشیده شود که راه خواست. راهی که ن...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    خانه روستایی گیلان | خانه روستایی | خانه روستایی رودبنه | خانه روستایی فروشی | خانه روستایی مدرن | خانه روستایی مازندران | خانه روستایی در گیلان | خانه روستایی ارزان | خانه روستایی در شمال | خانه روستایی شمال