
این نوشته، این کلمه ها فقط یکبار اتفاق میفتند؛ آنهم فقط در ای...
ادامه مطلب
گریه اش بند نمی آمد. باد سردی توی صورتش می خورد و دست هایش بی حس شده بودند. قبل از هر حرفی گفت که مطمئن باش تمام اینها خیالات است و رویا. بعد با آستین صورتش را پاک کرد و تعریف کرد که توی سرش فقط خودش است و معشوقه اش. و آنها دیوانه ی هم هستند ...
ادامه مطلب
او که خوابش بُرد، بلند شدم و رفتم توی حمام. آب ِ داغ را باز کردم و نشستم توی وان و چشم هایم را بستم. صدای " جانی کش " توی حمام پیچیده بود که داشت یکی از آهنگ های معروفش را می خواند. چشم هایم را که باز کردم، او هم توی حمام بود. کنج حمام نشسته بود و پیراهنش را روی زانوهایش کشیده بود و زانوهایش را ب...
ادامه مطلب
زدم کنار و صندوق عقب را باز کردم. صندلی تاشو را برداشتم و گذاشتم کنار ماشین و بساط ِ نان و پنیر ِ تازه ام را از کیسه در آوردم و پهن کردم روی صندوق. صدای الویس را بالا بُردم و برای خودم چای ریختم. سایه ی ابرهای حجیم روی زمین افتاده بود و با باد حرکت می کرد و جا به جا می شد. تک و توک ماشینی از جاد...
ادامه مطلب
ماشین را زدم کنار و نگه داشتم. توی جادّه هیچکس نبود و جز نور ِ مات و کم جان ِ ماه و چراغ های ماشینم، هیچ روشنایی به چشم نمی آمد. در ِ ماشین را کامل باز کردم و پاهایم را از ماشین بیرون آوردم. چراغ های بزرگ ِ ماشین را هم خاموش کردم و سیگاری روشن کردم و صدای دیلن را بالا بردم. " .. آهنگی برایم بخوان، من نه خواب آلودم و نه جایی برای رفتن دارم .. " سیگار که تمام شد، ضبط ِ ماشین را هم خاموش کردم. اگر می آمد، حتما، حتا توی تاریکی و بی صدایی هم پیدایم می کرد. هفده سال ِ پیش باهاش همینجا قرار گذاشتم. و مطمئنم او اگر بیاید، با همین چراغ های کوچک ماشین هم پیدایم خواهد کرد. ا...
ادامه مطلب