خانه - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 10:53
xa0 او دیگر چیزی نگفت. رفت و نشست روی طاقچه ی جلوی پنجره و سیگاری آتش زد و مشغول ِ تماشای خیابان ِ باران خورده ی اول پاییز شد. آدم هایی که از پیاده روها می گذشتند و ماشین هایی که روی آسفالت نمدار، به آرامی می راندند تا حادثه ای را سبب نشوند. اما توی هیچکدام چیزی آشنا نمی دید. چقدر دلش می خواست یک شب...

برچسب‌های مرتبط

سفره عقد | سفر التكوين | سفر المزامير | سفر الرؤيا | سفر الامثال | سفر به گرجستان | سفر به ارمنستان | سفر الحوالي | صدای امواج دریا | صدای امواج