خانه
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 10:53
xa0 او دیگر چیزی نگفت. رفت و نشست روی طاقچه ی جلوی پنجره و سیگاری آتش زد و مشغول ِ تماشای خیابان ِ باران خورده ی اول پاییز شد. آدم هایی که از پیاده روها می گذشتند و ماشین هایی که روی آسفالت نمدار، به آرامی می راندند تا حادثه ای را سبب نشوند. اما توی هیچکدام چیزی آشنا نمی دید. چقدر دلش می خواست یک شب...