سپیده ی بیدار
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:33
xa0 شب که شد، وقتی که مطمئن شدم همه خوابیده اند، کوله ام را برداشتم و راه افتادم. کوله را انداختم روی صندلی ِ جلو و لیوان قهوه ام را گذاشتم روی سقفِ ماشین تا زودتر خنک شود. سیگاری آتش زدم و قهوه را سر کشیدم. ماشین را روشن کردم و زدم به جادّه. صدای جون بائز را بالا بردم. جادّه خلوت بود و چراغ های زرد...
حقیقت ِ یک رویا
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:33
xa0 توی جنگل های بارانی راه می روم و به این جمله فکر می کنم که " این وطن هرگز برای من وطن نبود. " ولی خب من کلمه ی وطن را با کلمه ی جامعه یا حتا دنیا یا چیزی شبیه این عوض می کنم. نه از روی غم و یا حتا افسوس که حتا با لبخند ِ کجی بر روی لبم. بعد سیگار مرطوب شده ای از توی پاکت در می آورم و آتشش می زنم...
تاسیان
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:33
xa0 توی جادّه خاکی می دوم. دو طرف ِ راه را گندمزارها گرفته اند و از خانه ی آبی رنگی که وسط یکی از این گندمزار هاست صدای ساز می آید. می دوم و می ایستم، می دوم و می ایستم. از راه باریکی که گندمزارها را می شکافد، خودم را می رسانم به خانه ی آبی رنگ. دختری روی پلّه های ورودی خانه نشسته و گیتاری دستش گرفت...
سُرخپوست
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:33
xa0 شعری از ویلیام بلیک برایم می خواند. همانطور که تکیه داده به درخت و سیگارش را پُک می زند، شعری از ویلیام بلیک برایم می خواند و ازم می خواهد دراز بکشم روی زمین و چشم هایم را ببندم و با چشم های بسته زل بزنم به ستاره ها. بهش می گویم تو به شعر خواندنت ادامه بده. دلم xa0می خواهد همانطور که شعر می خوان...
خیابان هدایت
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 6:05
xa0 آنشب، بی آنکه بدانیم، درست جلوی بیمارستانی ایستاده بودیم که گلستان، فروغ را بعد از تصادف به آنجا بُرده بود. بیمارستان هدایت، جایی که فروغ را قبول نکردند و گلستان مجبور شد او را به بیمارستان دیگری ببرد. در خیابان غفاری، رو به خیابان هدایت، توی ماشین ِ او نشسته بودیم و منتظر بودیم ماشین دیگری بیای...
درخشش ِ ابدی آفتاب
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 6:05
xa0 وقتی به درمانگاه رسیدم، دیگر چیزی نمی فهمیدم. اصلا انگار نبودم. گیج و منگ روی صندلی نشستم و مردی که روپوش سفیدی پوشیده بود، چیزی را دور دستم بست و صفحه ی شیشه ای که مثل ساعت بود را نگاهی انداخت. این آخرین چیزهایی بود که دیدم. چشم که باز کردم، دیدم او بالا سرم نشسته است و دستم را محکم گرفته است. ...
صدای " جانی کش " را به خاطر بیاور
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 6:05
xa0 او که خوابش بُرد، بلند شدم و رفتم توی حمام. آب ِ داغ را باز کردم و نشستم توی وان و چشم هایم را بستم. صدای " جانی کش " توی حمام پیچیده بود که داشت یکی از آهنگ های معروفش را می خواند. چشم هایم را که باز کردم، او هم توی حمام بود. کنج حمام نشسته بود و پیراهنش را روی زانوهایش کشیده بود و زانوهایش را ...
بهار در کلبه ای رو به ساحل
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 6:05
xa0 زدم کنار و صندوق عقب را باز کردم. صندلی تاشو را برداشتم و گذاشتم کنار ماشین و بساط ِ نان و پنیر ِ تازه ام را از کیسه در آوردم و پهن کردم روی صندوق. صدای الویس را بالا بُردم و برای خودم چای ریختم. سایه ی ابرهای حجیم روی زمین افتاده بود و با باد حرکت می کرد و جا به جا می شد.xa0 تک و توک ماشینی از ...
مربع
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 6:05
xa0 بوی عود تمام خانه را برداشته بود. تکّه هایی از آفتاب بعد از ظهر، روی میز غذاخوری افتاده بود و باد خنک بهاری، از لای پنجره خودش را به پرده می رساند و آنرا xa0می تکاند.xa0از ته کوچه صدای بنان می آمد. انگار که یکی توی ماشین اش تصنیفی از بنان گذاشته بود و صدایش را بالا برده بود. رفتم آشپزخانه و با ب...
رودخانه
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 6:05
xa0 روی مبل ِ جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشتیم فیلم " دشمنان مردم " را می دیدیم که او ناگهان از جایش بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد و پخش را روشن کرد و یک آهنگ قدیمی ایرانی گذاشت و زل زد بهم و خودش هم شروع کرد به خواندن ِ با آهنگ. " بیا تا برای غم جایی نباشهxa0 شاید امروز بره فردایی نباشه " بهش گ...
رضا موتوری
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 6:05
xa0 تلویزیون را روشن کردم و " رضا موتوری " را نشستم به دیدن. چراغ ها را هم خاموش کردم تا همه چیز مثل سینما شود. حالا توی شهر تنها مانده بودم، اما خیالم نبود. به خودم یادآوری کردم که " تو همیشه وقتی نود درصد به راهی مطمئنی، می روی به راهی که ده درصد ازش مطمئنی ! " اینجوری کل زندگی را غافلگیر می کنی. ...
لیسبون
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 6:05
xa0 آنطرفِ پنجره، دریا بود. تا چشم کار می کرد آب بود. ما xa0دراز کشیده بودیم روی تخت و به صدای یک خواننده ی پرتغالی گوش می دادیم و زل زده بودیم به پنجره. بلند شدیم و ایستادیم جلوی پنجره. دختر و پسری توی ساحل زیر درختی نشسته بودند. قایق ها، آن دورها، می رفتند و می آمدند. دست او را گرفتم و رفتیم و نشس...
بُروژ
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 6:05
xa0 آه ! بُروژ ! بُروژ ِ لعنتی ! دیشب توی خواب دیدم که بالاخره به آرزویم رسیده ام و رفته ام بُروژ و دارم توی خیابان هایش راه می روم و ساختمان هایش را نگاه می کنم و غرق ِ کیفم. حتا دختری اهل ِ بُروژ را هم دیدم که موهای بلندی داشت و آمد خودش را معرفی کرد و برایم نوشیدنی گرفت و رفت. اما موقع رفتن کاغذی
مانوئلا یا مانو
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 6:05
xa0 اسمش را خودم گذاشتم. یا بهتر است بگویم قطعا اسمی که من برایش انتخاب کردم بهترین کلمه ای بود که می شد او را با آن صدا زد. و اسم قبلی اش، کلمه ای بود که به او نمی آمد. در ساحلی از سواحل جنوب اسپانیا بودیم و در حال نوشیدن. او موهایش را بافته بود و من تی شرت بدون آستینی پوشیده بودم. تولدش بود. چهارد...
شنیدن ِ صدای آقای کوهن در اواخر دسامبر
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 14:11
xa0 نیمه های شب بود. شب که چه بگویم، نه شب بود و نه صبح. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. روزهای آخر دسامبر بود و هوا سرد بود. برف ِ اوّل صبح، یخ زده بود و همه خیابان ها را گرفته بود. بخاری ماشین را روشن کردم و سیگاری آتش زدم و صدای ضبط ماشین را بلند کردم. آهنگی از کوهن را گذاشتم و از این خیابان رفت...
آبی - سفید
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 18:45
xa0 هر چه گشتم نتوانستم پیدایش کنم. او رفته بود. یادم می آید که بهش می گفتم آخر تو چه مرگت است ؟ و او چیزی نمی گفت و همانطور که صورتش را می خاراند، صدای ضبط صوت، صدای بنان را بالا می بُرد و نگاهش را به پنجرهxa0 می دوخت. آن موقع بود که حتا می توانستم پُر شدن چشمهایش را هم ببینم. نشستم روی صندلی دم ِ ...
سفر
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 17:49
xa0 ماشین را زدم کنار و نگه داشتم. توی جادّه هیچکس نبود و جز نور ِ مات و کم جان ِ ماه و چراغ های ماشینم، هیچ روشنایی به چشم نمی آمد. در ِ ماشین را کامل باز کردم و پاهایم را از ماشین بیرون آوردم. چراغ های بزرگ ِ ماشین را هم خاموش کردم و سیگاری روشن کردم و صدای دیلن را بالا بردم. " .. آهنگی برایم بخوا...
صدای امواج
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 10:54
xa0 اردیبهشت تمام شده است. ماهی که زیادی دیوانه ست و برای دیوانه هایی که در روزهای دیگر سال به اندازه ی کافی دیوانه هستند، این ماه می شود دیوانگی در دیوانگی و خب، این چیز خوبی نیست. تولد او را جشن گرفتیم و بهش گفت روزی دستت را می گیرم و می زنیم به جادّه. جایی شبیه جنوب فرانسه که فقط باغ های انگور دا...
خانه روستایی
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 10:54
xa0 راه ِ پُر و پیچ و خم ِ روستا را برگشتم و داستانِ نیمه نوشته ام را از خانه روستایی برداشتم و رفتم. هوا تاریک-روشن بود و باد مطبوع ِ خنکی بلند شده بود. درخت ها به آرامی تکان می خوردند و دل ِ آدم را تنگ ِ ندیدنشان می کردند. تخته سنگی پیدا کردم و نشستم کنار ِ جادّه تا او بیاید دنبالم. قرار بود یک هف...
عمارت مسعودیه
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 10:54
xa0 شب، تک و تنها، وسط گالری نشسته بودم و زل زده بودم به حیاط و حوض ِ وسطش. غرق در آرامشِ غریب و گاهی ترسناک ِ عمارت ِ مسعودیه بودم. صدای ادیت پیاف توی سالن پیچیده بود. چند ماه بود که آمده بودم اینجا ؟ یادم نمی آمد. تنها چیزی که یادم بود، شبی در اوایل زمستان بود که کریمخان را می رفتم به سمت ِ ولیعصر...