بیداری
-
تاریخ: 1401/2/7 ساعت: 7:33
گرمم بود. بلند شدم و پنجره را باز کردم و چراغ مطالعه را روشن کردم. کتابی برداشتم؛ کتابی چند بار خوانده که صفحه ای ازش را تصادفی باز کردم و نشستم به خواندن. داستانِ سفرِ طولانیِ پسری را تعریف می کرد که از این شهر به آن شهر می رفت و دلش می خواست تمام آدم های دنیا را ببیند. انگار فقط اینجوری خیالش راحت...
درخشش ابدی
-
تاریخ: 1401/2/7 ساعت: 7:33
وقتی به درمانگاه رسیدم، دیگر چیزی نمی فهمیدم. اصلا انگار نبودم. گیج و منگ روی صندلی نشستم و مردی که روپوش سفیدی پوشیده بود، چیزی را دور دستم بست و صفحه ی شیشه ای که مثل ساعت بود را نگاهی انداخت. این آخرین چیزهایی بود که دیدم. چشم که باز کردم، دیدم او بالا سرم نشسته است و دستم را محکم گرفته است. نور ...
ایستگاه ِ آخر
-
تاریخ: 1401/2/7 ساعت: 7:33
و هر سفری، پایانی دارد. هر اتوبوسی هم ایستگاه ِ آخری. و این آخرین ایستگاه ِ این اتوبوس است. دلم برای همه آدمهایی که در تمام ِ این سالها به اینجا آمدند تنگ میشود. و دلم برای خودم در تمام ِ این سالها هم همینطور. زندگی میگذرد. چیزهایی را به دست میاوریم و چیزهایی را از دست میدهیم. و این چرخه مدام تکرار...
دی
-
تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 22:06
هیچکس توی پیاده رو و خیابان نبود. فقط خودش بود و خودش و چراغ های کم جان ِ زرد رنگی که تکّه نکّه و به سختی راه را روشن کرده بودند. کلاه پشمی اش را کشیده بود تا روی پیشانی اش و دست هایش را کرده بود توی
آقای نوشین
-
تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 22:06
آقای نوشین، تمام ِ روز را روی مبلِ آبی رنگ ِ وسط ِ هال، و به تماشای بدن ِ بی جان ِ اکرم خانم گذراند. ساعت از 9 شب گذشته بود که بالاخره از جایش بلند شد. به آشپزخانه رفت، لیوان ِ آبی برداشت، سیگاری آتش
love affair
-
تاریخ: 1399/10/8 ساعت: 17:26
صدای سیناترا بود در اتاقی که از پنجره اش ابرها داخل می شدند و کوه ها و، چهارراهی مملو از ماشین و آدم.اتوبوس ها خالی بودند. مسافری نبود که از شهر فرار کند. او، به تنهایی، سیگار می کشید و فقط نگاه
لالایی
-
تاریخ: 1399/10/8 ساعت: 17:26
آقای هدایت فرمودند " در زندگی زخمهایی هست که .. " . و حالا چطور میشود که در یک شب بارانی از پاییز سال نود و نه، با مصرف الکل و با شنیدن صدای ویگن تمام چیزهایی که مدتهاست رو به فراموشی رفتهاند
مرا نیست در تو مکانی
-
تاریخ: 1399/10/8 ساعت: 17:26
تنها هستم. صدای طبل و زنجیر می آید. خیلی دور نیست؛ چند کوچه بالاتر یا شاید پایین تر. رفتم جنازه اش را انداختم ته ِ درّه و قبل از آنکه کسی بویی از کارهام ببرد، خودم را رساندم خانه. پیرزن همسایه، مثل ِ
باد ما را خواهد برد
-
تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 21:10
xa0اسفند شد چندمین ماهxa0که نوشته ای به اتوبوس نیامد ؟ نمی دانم. در این روزهای غریب مگر اصلا می شود چیزی هم دانست ؟نه نمی شود. بهار آمده است بی آنکه بوی بهار داشته باشد. زندگی ِ تمام این سالها را که مرور
اتاق
-
تاریخ: 1398/12/27 ساعت: 4:44
xa0آنشب فقطxa0من و او بودیم. نه که من و او ؛ من و جنازه ی او. صدای سیناترا هم توی اتاق یچیده بود.لم داده بودم روی کاناپه ی وسط هال و سیگار می کشیدم و نمی دانستم چه کنم. چطور می توانستم ثابت کنم که او را م
وهم
-
تاریخ: 1398/12/27 ساعت: 4:44
xa0عودی که تازه خریده بود را روشن کرده بود و آهنگی از کاست قدیمی اش را گذاشته بود که بخواند.xa0تنها بود. سیگاری هم روشن کرد و لیوانش را پُر کرد.xa0بعد از این فقط تصاویری گنگ از زنانی بود. از جاده هایی. از لحظاتی که برایش آشنا بودند.xa0xa0xa0
شُکوه
-
تاریخ: 1398/11/2 ساعت: 7:26
xa0" بخشی از یک داستان "xa0بله جناب بدیع، xa0من چهار زن رو کشتم. چهار زنی که عاشقشون بودم و عاشقم بودند. کشتمشون و جنازه شون رو گم و گور کردم. همه شون رو هم کنار هم چال کردم. روشی پیدا کردم که برای همیشه بد
سونیا
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:05
xa0"و آنجا، شبیه معبدی دور افتاده بود. معبدی که روزگاری نه چندان دور، قبیله ای سرخپوست در آن عبادت می کردند. " اینها را به مارین گفتم. در حالی که او در تمام این اوقات خیره در چشم هایم بود. xa0طولی نکشید ک
سیگار ِ روشن
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:05
xa0تمام آنشب را به صدای ویگن گوش کرد. همانطور که زل زده بود به صفحه تلویزیون، به صدای ویگن گوش می کرد و سیگار, می کشید. مدام این فکر به کله اش می آمد که حالا کجای زندگی اش ایستاده است.xa0کجای راهش قرار گرف
او
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:03
xa0" برای نیم سال زندگیxa0"xa0در آن ظهر بهاری، دیگر راه فراری نبود. گرفتار شده بود. نشسته بود در حیاطی با یک حوض کوچک و درختان پُر پشت. آفتاب درخشان ِ بعد از ظهر دراز کشیده بود روی چمن ها و درخت ها xa0و، صدای
چارچوب
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:03
xa0و او می دانست باید این خیال را واقعی کند. او فقط یک ماه در اتوبوس نبود. حالا برگشته است. اما خیالش چیزی نمانده واقعی شود.xa0
روز
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 12:40
xa0از آنشب چیز بیشتری به خاطر نمی آورد. تنها یک آسمان نیمه ابری بود و برّاق و، زمینی که خیس از باران بود. بهار تازه آمده بود.xa0 او رفته بود توی بالکن و رو به تمام شهر گفته بود " کسی که چیزی برای از دست د
داستان یک قتل
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 12:40
xa0هیچکس ندیده بود او از آن اتاق خارج شود. حتا در فیلم های دوربین های مداربسته هم اثری از خروج انوش خان از اتاقش در هتل نبود. فقط صدای شلیک گلوله ای آمد و همه به سمت اتاق رفتند و با یک اتاق خالی رو به ر
آزاد شدن یک پروانه
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 12:40
xa0حالا هر بعد از ظهر، روی صندلی اش در بالکن یک خانه که در طبقه ی چهارم ِ یک ساختمان چهار طبقه است، می نشیند و به روزهایی که گذشته اند فکر می کند و به تمام چیزهایی که آنها " زندگی " نامیده بودنش. به تما
تداوم
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 12:40
xa0خودش را می دید که دارد جلوی کنگره ی آلاباما برای سیاه پوستان سخنرانی می کند. شده بود " مارتین لوترکینگ " و با آدمهای زیادی، از " سلما " راه افتاده بودند و آمده بودند تا " مونتگومری " . دیگر تمام شده