26 - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 5:04
xa0 " پیشxa0از خواندن این نوشته، نوشته قبل را بخوانید " انوشیروان حمیدی توی کازینو و پشت ِ میز بود، اما خیالش رفته بود به سالهای خیلی دور. به جوانی اش و فروشگاه موسیقی که او از کارکنانش بود. به دختری که چ
سی سالگی - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 5:04
xa0 حالا که این را می نویسم، شده ام سی ساله. دلم می خواهد بنشینم به خواندن " من تا صبح بیدارم " مدرس صادقی. به صفحات آخرش که دارد از یک دست بازی پینگ پونگ با مریم می گوید و از اینکه چرا مغازه های لعنتی
آرامش - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 5:04
xa0 تصویر دیگری به ذهنش نمی آمد؛ فقط خانه ای بود با چراغ های نه چندان زیاد و با وسایلی به رنگ های گرم. صدای بنان توی خانه پیچیده بود و حتا انگار بالکنی هم بود که رو به خیابان داشت و خیابان هم انگاری بال
زندگی - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 5:04
xa0 حالا که این را می نویسم، هفدهم مهرماه سال نود و هفت است. دانشمندان گفته اند کمتر از پانزده سال دیگر اوضاع گرمایش زمین به جایی خواهد رسید که احتمالا زندگی خیلی خیلی سخت و چیزی شبیه ناممکن خواهد شد. ا
دِلینجر - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 5:04
xa0 نمی دانم چرا صبح که میخواهم از خانه بیرون بروم، هوا به نظرم اینقدر سرد نمی آید که بخواهم لباس گرم بردارم. اما به محض اینکه پایم را از در خانه بیرون می گذارم تازه می فهمم هوا سرد شده و دیگر نباید با
درخشش یک ذهن - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 5:04
xa0 تنها خیالی که به ذهنش می آمد، خیالی بود از صفحه تلویزیون که برفک داشت و به زور می شد تصویری از یک " شو خارجی " که در آن آهنگ هایی از مایکل و اسکورپیون و مدونا و فیل کالینز و چند تا خواننده ناشناسxa0 ب
یک ماهی در دریا - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 5:04
xa0 یک جاده یxa0 پُر پیچ و خم که از پایین یک تپه شروع می شود و به بالای آن می رسد. کناره های جاده را تک و توک درختان سیب گرفته اند و، پشت درخت ها، علفزاری بی انتها و سبز. xa0 دستش را گرفته ام و آهنگ زنان را
نو - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 5:04
xa0 فیلم تنها در خانه را می دیدم اما تنها نبودم. لیوان قهوه ام را گرفته بودم توی دستم و هر از گاهی جرعه ای می نوشیدم. سال نوی میلادی بود و به نو شدن فکر می کردم. به هر جور نو شدنی که می توانست هستی بخش
منصور - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 5:04
xa0 درست جلوی پای من ایستاد و بوق زد. سرم را خم کردم اما صورتش را درست ندیدم. فقط صدایش بود. صدای آشنایی که گفت بنشینم توی ماشین و من هم نشستم. گفت اول می رویم کنار میدان تجریش و یک لیوان چای داغ می نوش
نوشیدن قهوه زیر سایه ی یک درخت - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 5:04
xa0در آنشب از اسفند ماه، او همانطور که به سیگارش ُپک می زد، به آهنگی عاشقانه گوش می کرد و خیره مانده بود در نور چراغی که شاخه های درخت ِ لخت و عور را روشن کرده بود. درختی که دیگر درخت نبود و شده بود یک
بهارنارنج - تاریخ: 1397/2/30 ساعت: 13:02
این نوشته، این کلمه ها فقط یکبار اتفاق میفتند؛ آنهم فقط در ای&#16
ناشناس - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 17:17
 کنج ِ سالن، توی قسمتی که کم و بیش تاریک بود نشسته بودم و خیره شده بودم به سن و خواننده ای که به یک زبان ناشناس آواز می خواند.سالنی با آجرهایی زرد رنگ و چراغ های مهتابی ساده و عکس بزرگی از لنین که بالای سن و درست پشت ِ سر خواننده خودنمایی می کرد. هفت، هشت نفری توی سالن و پشت میزها و روی صندلی های له...
سفید - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 17:17
 همه جا را برف گرفته بود. ساعت 1:45 دقیقه بعد از شب بود. چند ساعتی بارش قطع شده بود و نیم ساعتی بود که باز شروع شده بود. هوا ده درجه زیر صفر بود و من، نشسته بودم جلوی تلویزیون و یک فیلم قدیمی را گذاشته بودم و لیوان شیر گرم را دستم گرفته بودم و توی هپروت سیر می کردم. توی خیالات ناتمامی که از سر و کول...
راه - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 17:17
وسط جادّه صاف و مستقیمی که کیلومترها ادامه داشت، زدم توی شانه خاکی و در ِ ماشین را باز کردم و صدای موسیقی را بالا بردم. صندلی ِ تاشوی دسته دارم را از صندوق در آوردم و گذاشتم کنار ِ ماشین. اجاق گاز پیک نیکی را هم گذاشتم جلوی صندلی. بیکن ها را توی ظرف خورد کردم و کمی  روغن و نمک زدم و گذاشتم روی اجاق ...
سرچشمه - تاریخ: 1396/7/26 ساعت: 1:20
xa0 من و ماه و جادّه ای تاریک. این تمام چیزی بود که می شد گفت. خب البته صدای غریب زنی هم بود که هر چه بیشتر من را از پیرامونم جدا می کرد. بعد از آن فقط سکوت بود. سکوت بود. جادّه ای و چراغ هایی زرد و رویایی که به یک تراس در خانه ای روی یک بلندی ِ
هواپیمای فلوریدا به لیسبون - تاریخ: 1396/7/26 ساعت: 1:20
xa0 گریه اش بند نمی آمد. باد سردی توی صورتش می خورد و دست هایش بی حس شده بودند. قبل از هر حرفی گفت که مطمئن باش تمام اینها خیالات است و رویا. بعد با آستین صورتش را پاک کرد و تعریف کرد که توی سرش فقط خودش است و معشوقه اش. و آنها دیوانه ی هم هستند
یک داستان - تاریخ: 1396/7/26 ساعت: 1:20
xa0 از هیاهوی آدم ها بیرون آمدم و در ِ خانه را باز کردم و رفتم توی خانه. پنجره ها را کیپ کردم و لباس هایم را درآوردم و دوش گرفتم. بیرون آمدم و دراز کشیدم روی کاناپهxa0 ی وسط هال و زل زدم به تلویزیون که خاموش بود و فقط تصویر محوی از خودم داشت. xa0چقدر
مردی که سوت می زند ! - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:09
xa0 نشسته ام جلوی پنجره ی رو به خیابان. ساعت از نیمه شب گذشته و صدای بنان توی خانه پیچیده. او دارد جلوی آینه موهایش را شانه می کند و آرام با بنان، آهنگ را زمزمه می کند. بهش می گویم بیا بنشین کنارم تا با هم زل بزنیم به خیابان دربند، به تک و توک ماشین ها و آدم هایی که از خیابان می گذرند. وقتی می آید د...
نوشته ای برای جانی بوی - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:33
xa0 اسم او " جانی بوی " است. نه که از اوّل اسمش این باشد، یا از اوّل صاحب اینطور جایی توی ذهن من باشد، نه. او وقتی به اینجا رسید که من دیگر نتوانستم سالهایم را بدون او به یاد بیاورم. آدم های زیادی سوارش شدند و من با او به جاهای زیادی سفر کردم. سفرهایی در جمع یا سفرهایی به تنهایی، فقط من و او. همانطو...
نوشو نوشو - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:33
xa0 بوی برنج دم کشیده خانه را برداشته است. ظهر جمعه است و صدای ترانه ای گیلکی، لا به لای بوی برنج، توی خانه پیچیده است.xa0 نشسته ام پشت میزم توی اتاق و از لای در ِ نیمه باز اتاق، می توانم او را ببینم که با دامن گلدار ِ آبی ارغوانی اش، می رود جلوی پنجره و به آرامی با صدای زن گیلکی، ترانه را زمزمه می ...

برچسب‌های مرتبط

سفره عقد | سفر التكوين | سفر المزامير | سفر الرؤيا | سفر الامثال | سفر به گرجستان | سفر به ارمنستان | سفر الحوالي | صدای امواج دریا | صدای امواج